تبليغاتX
قلم یک معمـــــار
قلم یک معمـــــار
زندگي 3 چيز است: اشكي كه مي خشكد, لبخندي كه محو ميشود, يادي كه مي ماند hamid_d54@yahoo.com
نگارش در تاريخ شنبه 14 آذر1388 توسط حمیدرضا دوست محمدی
میخوام لایق ترین رو پیدا کنم.میخوام عاشقش بشم و به عشق اون زندگی کنم

همه جا رو گشتم.از گذشته ی دور گرفته تا حال!

بعضی از اون آدمایی که باهاشون بودم، لکه های سیاهی رو رو دلم به جا گذاشتن...بعضی هاشون دلمو اسیر کردنو بی صدا رفتند.بعضی ها دوستم داشتند و از روی عشق دستانم را گرفتند و به آرامی فشردند.ولی این عشق دوامی پیدا نکرد.

بعضی ها هم احساس نداشتند.یعنی دلشان میخواست داشته باشند ولی به لطف و عنایت خدا بهره ای از احساس نبردند.و دل غافل ما ندانسته دل بست.دل به بی احساس ها بست و افسوس خورد که چرا ارزش های انسانی خودش را زیر پا گذاشته و چرا خودش را فدا کرده،و چرا اینهمه حسرت خورده!و چرا....؟

دلم آنی سوخت...برای خودم!هیچکس را لایق ندیدم.

اما جدای از آنها بعضی آدمها هستند که دیده نمیشوند.همه ی زندگی و عمرشان را به پایمان میریزند و ما به سادگی از کنارشان عبور میکنیم و قطعا قدرشان را نمیدانیم.

همان آدمها برای"ما" زندگی میکنند و خوشحالیشان در این است که ما خوشحال باشیم.

غافل ازینکه بعضی اوقات علاوه بر اینکه چشمهایمان نمیبیند، گوشهایمان هم نمیشنود.

از درون دوستشان داریم ولی در ظاهر کوچکترین عملی برای خوشحالیشان و جلب نظرشان نمیکنیم.

ما آدمها بعضی اوقات آنچه که باید دوست بداریم را فراموش میکنیم.

بعضی اوقات حتی فکرهم نمیکنیم.

فکر نمیکنیم که علت وجودمان کیست!فکر نمیکنیم که در نبودشان چه بر سرمان می آمد!

ما آدمها فکر نمیکنیم که چقدر دوستشان داریم و تا چه اندازه از آنها حرف شنوی داریم!

به نظرم خوبه بعضی اوقات نبود آدما رو تصور کنیم تا به ارزش واقعیشون دست پیدا کنیم.بهتره تا دیر نشده حق فرزندی رو ادا کنیم.

خیلی جاها نوشته شده که رضایت خدا در جلب رضایت پدر و مادره.پس بیاین یه ذره هم که شده رضایت خدا رو جلب کنیم

پس یا علی
نگارش در تاريخ شنبه 14 آذر1388 توسط حمیدرضا دوست محمدی

نگارش در تاريخ شنبه 14 آذر1388 توسط حمیدرضا دوست محمدی

نگارش در تاريخ پنجشنبه 12 آذر1388 توسط حمیدرضا دوست محمدی

نگارش در تاريخ پنجشنبه 12 آذر1388 توسط حمیدرضا دوست محمدی

نگارش در تاريخ پنجشنبه 12 آذر1388 توسط حمیدرضا دوست محمدی

عشق یعنی انتظار و انتظار                    عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر             عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی دیده بر در دوختن                       عشق یعنی از فراقش سوختن

عشق یعنی سر به در آویختن                    عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی چون محمد پا به راه                عشق یعنی همچو یوسف قعرچاه

عشق یعنی لحظه های ناب ناب                    عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی گم شدن در کوی دوست         عشق یعنی هر چه در دل آرزوست

عشق یعنی یک تیمم یک نماز                          عشق یعنی عالمی راز و نیاز

عشق یعنی یک تبسم یک نگاه                   عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه

عشق یعنی سوختن یا ساختن                        عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی همچو من شیدا شدن                 عشق یعنی قطره و دریا شدن

عشق یعنی مستی ودیوانگی                        عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی با پرستو پر زدن                               عشق یعنی آب بر آذر زدن

عشق یعنی سوزنی آه شبان                      عشق یعنی معنی رنگین کمان

عشق یعنی شاعری دل سوخته                       عشق یعنی آتشی افروخته

عشق یعنی با گلی گفتن سخن                  عشق یعنی خون لاله بر چمن

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن               عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

عشق یعنی بیستون کندن به دست           عشق یعنی زاهد اما بت پرست

عشق یعنی یک شقایق غرق خون           عشق یعنی درد و محنت در درون

عشق یک تبلور یک سرود                       عشق یعنی یک سلام و یک درود

نگارش در تاريخ پنجشنبه 12 آذر1388 توسط حمیدرضا دوست محمدی

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید. 

به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.» 

آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟» 

زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.» 

آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.» 

عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد. 

شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.» 

زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.» 

زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.» 

زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟» 

فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.» 

مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.» 

عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟» 

پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! » 


آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید


نگارش در تاريخ چهارشنبه 9 اردیبهشت1388 توسط حمیدرضا دوست محمدی

امروز روز تولد نو گل باغ زندگیمان است ، وجودش گرما بخش زندگیمان و نگاهش مرهم دردهایمان .
حضورش را در زندگیمان به فال نیک میگیریم و پروردگارمان را به خاطر این نعمت عزیز شاکریم.

آرین جان پسر گلم تولد ۵ سالگیت مبارک 

نگارش در تاريخ یکشنبه 23 فروردین1388 توسط حمیدرضا دوست محمدی
روزی روزگاری زنی در کلبه ­ای کوچک زندگی می­کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می­کرد و با او به راز و نیاز می­پرداخت.. روزی خداوند پس از سال­ها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه ­اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباس­های مندرس و پاره ­اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب­ آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!
ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه­ ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ­ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می ­لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه می­کرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.
خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد...
پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگه­داشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست!
شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است!؟
آنگاه خداوند پاسخ گفت:
ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ­ات راه ندادی!
نگارش در تاريخ شنبه 22 فروردین1388 توسط حمیدرضا دوست محمدی
    تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، او با بيقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقيانوس چشم می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد.

سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود، بدترين چيز ممكن رخ داده بود، او عصباني و اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»

صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.

مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»

آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»

آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می‌رسد كارها به خوبی پيش نمی‌روند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج.

دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.

برای تمام چيزهای منفی كه ما بخود می‌گوييم، خداوند پاسخ مثبتي دارد،

تو گفتی «آن غير ممكن است»، خداوند پاسخ داد «همه چيز ممكن است»،

تو گفتی «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»،

تو گفتی «من بسيار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»،

تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من كافی است»،

تو گفتی «من نمی‌توانم مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدايت خواهم كرد»،

تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر كاری را با من می‌توانی به انجام برسانی»،

تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پيدا خواهد كرد»،

تو گفتی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشیده ام»،

تو گفتی «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»،

تو گفتی «من هميشه نگران و نااميدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هايت را به دوش من بگذار»،

تو گفتی «من به اندازه كافی ايمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به يك اندازه ايمان داده ام»،

تو گفتی «من به اندازه كافی باهوش نيستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»،

تو گفتی «من احساس تنهايی می‌كنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترك نخواهم كرد»،

اين پيام را به ديگران نيز بگوييد، شاید یکی از دوستان شما هم اکنون احساس می‌كند كه كلبه اش در حال سوختن است.

 

 

درباره وبلاگ

از نظر افلاطون هیچ فرقی بین یك شاعر یا یك معمار یا پزشك وجود ندارد یعنی هر كدام اجزا و مصالح كار خود را با نظمی خاص فراهم می سازد و هر جزء ، را به شكلی در می آورد كه با جزدیگر سازگار باشد و آنگاه از تلفیق جزء ها اثری منظم و هماهنگ و زیبا پدید می آورد

حمیدرضا دوست محمدی
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ





Powered by WebGozar

قالب وبلاگ